مؤلف مجهول

159

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

خاصّه يزيد را كه ذات نامباركش جامع خصال بد بود ، نامه نوشتند و سوگند خوردند كه اگر حسين به كوفه رود او را مدد دهند و بدفع بنى اميّه مشغول شوند . حسين بسخن ايشان فريفته شد و عزيمت كوفه كرد ، و در مقدّمه عم‌زادهء خود مسلم بن عقيل را آنجا فرستاد . مسلم چون به كوفه رسيد ، بيكى از بزرگان آنجا كه او را هانى بن عروه گفتند التجا طلبيد . عبيد اللّه زياد كه از قبل يزيد بود و امير كوفه بود ، اين معنى بشنيد ، از هانى مسلم را طلب داشت ، او روى ننمود . عبيد اللّه چوبى بر روى او زد چنان كه روى او مجروح شد ، و مسلم را حاضر كرد ، و سر او ببريدند و از كوشك [ 109 ر ] فروانداخت ، و هانى را هم بكشت . حسين چون نزديك كوفه رسيد و از حال مسلم و هانى واقف شد ، عزم مراجعت نكرد « 1 » ، بسببى كه او ميدانست . و عبيد اللّه زياد حرّ بن [ يزيد ] رياحى « 2 » را با هزار سوار بفرستاد ، تا نگذارند كه حسين بازگردد . حرّ بن [ يزيد ] با حسين مدارا ميكرد ، تا عمر سعد وقاص برسيد با لشكرى عظيم . و بيشتر ايشان كوفيان بودند كه به حسين نامه نوشتند . حسين گفت مرا شما دعوت كرديد ، التفات نكردند و در جنگ شروع نمودند . و حسين با برادران و پسران و ياران خويش جنگى عظيم كردند ، تا كشته شدند ، رضى اللّه عنهم اجمعين . و بعد از همه حسين را كشتند و شخص مبارك او [ را ] بر زمين انداختند و چندان اسب برو تاختند كه در خاك ناپديد گشت . شعر : و كان ما كان ممّا لست اذكره * فظنّ شرّا و لا تسأل عن الخبر گويند چون سر مبارك امير المؤمنين حسين عليه السلام را به دمشق بردند ، زين العابدين على بن الحسين را با جماعت عورات خاندان نبوّت بر شتران نشاندند و

--> ( 1 ) - ص : كرد ( تج 68 ) . ( 2 ) - ص : رياح .